
مگر چه میخواستم ازین بیشتر؟ غایت سادگی و مهربانی تو، همهی طلب همدمیام را کفایت کرد. با بهار آمدی. خندههای مدامت شکوفه زد به بر و روی عزیز پروارت. دلداریهایت، نگاههایت، مصمم و محکم بودنهایت، ترسهایت، این همه را بیدریغ گذاشتهای توی سفرهام...نه! ازین بیشتر که نمیخواستم....
ادامه مطلب
یا هفت ساله یا پنجاهساله بودهام. انگار هیچ وقت میان ایندو نزیستهام... به بهانهی بیست و اندی سالگیها....
ادامه مطلب
حاضر شده روی تخت نشستم و از اندوه اینکه نمیدانم خودم و مهمانیام چقدر از شما دور است، دانههای اشک غلتیدند. دلتنگم از این همه بعیدی و بعد. گفتم نه کل بکشند، نه نقل بریزند. پ.ن: تو که نزدیکی. اما طول راه ما را به عطوفتت قیچی کن....
ادامه مطلب
تب، فرصت پنهان عاشقی و هذیان است. فرصت کنده شدن از دنیا....
ادامه مطلب
مناجاتالشاکرین را میخوانم و آرام نمیگیرم. میماند یک شبانهروز دلتنگی و صحبت خستهی تلفنی دهدقیقهای آخر شب که کوتاهترش میکنم تا بخوابی. میماند تخمهای ترد و نازک بغض که مدام تکثیر میشوند. : چطور آن بقیه دلتنگی زن و بچههایشان را تاب میاورند؟ ما آدم نیستیم یا آنها هیولا شدهاند؟...
ادامه مطلب