دوست... - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 10:36
مگر چه میخواستم ازین بیشتر؟ غایت سادگی و مهربانی تو، همهی طلب همدمیام را کفایت کرد. با بهار آمدی. خندههای مدامت شکوفه زد به بر و روی عزیز پروارت. دلداریهایت، نگاههایت، مصمم و محکم بودنهایت، ترسهایت، این همه را بیدریغ گذاشتهای توی سفرهام...نه! ازین بیشتر که نمیخواستم.
پیر ماه و سال - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 10:36
یا هفت ساله یا پنجاهساله بودهام. انگار هیچ وقت میان ایندو نزیستهام... به بهانهی بیست و اندی سالگیها.
و هو یومک المتوقع... - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 10:36
حاضر شده روی تخت نشستم و از اندوه اینکه نمیدانم خودم و مهمانیام چقدر از شما دور است، دانههای اشک غلتیدند. دلتنگم از این همه بعیدی و بعد. گفتم نه کل بکشند، نه نقل بریزند. پ.ن: تو که نزدیکی. اما طول راه ما را به عطوفتت قیچی کن.
تاب خوردن در تب شب مبارک رجب - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 10:36
تب، فرصت پنهان عاشقی و هذیان است. فرصت کنده شدن از دنیا.
شرحگی - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 10:36
قومی از نبودنم گلایه میآورند به دور و نزدیک. انگار برای خستگی میدویدهام این همه وقت. انگار کوبیدن آب در هاون شده بودنت، دختر. وقتهاست که منتظر شنیدن نغمهی دلانگیزیام که به گوشم نمیآید. نمیرساند خودش را. من را. و هیچ سفر قریب و بعیدی هم نمیطلبدم.
شرح غم این منزل راه - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 10:36
همه از همهجا حرف میزدند و زل زده بودم به غذاها؛ به قضاوتها. گاهی با دخترک نفیسه جملهای میگفتم. تنهایی، وحشیترین گیاه به سرعت روینده است. قدیمترین و محکمترین پیوند را با آدم دارد. پریشب، از پل که میگذشتیم، چقدر دنیا نماندنی بود. چطور آمدن و برگشتن سوی تو این همه جاذبه دارد اما سهم ما هنوز روی زمین ما...
اگر عالم همه پر خار باشد... - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 10:36
مثل اینکه هیچ کجای دنیا آینهای نباشد تا با صفا و صیقلش هوای زخمت را تازه کنی و مژدهی مرهمش بدهی. راز دل را باید توی پاکترین پارچه پیچید و بقچه کرد گذاشت روی دوش خسته. بقچهی تمیزم بعد از سجادهی کهنه شدهی مخملی، همان دفتر سادهی آبیست. پ.ن: عاشق که دلنازک نمیشود. عاشق قرمهسبزیاش را میپزد، انتظارش را می...
و لک الحمد علی حسن بلائک - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 10:35
مناجاتالشاکرین را میخوانم و آرام نمیگیرم. میماند یک شبانهروز دلتنگی و صحبت خستهی تلفنی دهدقیقهای آخر شب که کوتاهترش میکنم تا بخوابی. میماند تخمهای ترد و نازک بغض که مدام تکثیر میشوند. : چطور آن بقیه دلتنگی زن و بچههایشان را تاب میاورند؟ ما آدم نیستیم یا آنها هیولا شدهاند؟
پای دل - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 10:35
کوه رو به رو را دیدم و خانهها را. دیوارهای خانه را تماشا کردم و دیدم دوستشان دارم. زار زدم و وسط قلپ قلپهای اشک یادم افتاد چهار روز کارم چیدن و جابهجایی بوده. یادم افتاد تازه کمرم از درد افتاده. اما نمیشد. دلم می خواست دوباره همه را توی کارتن کنم و بروم جایی دورتر. دورتر. فقط کمی دورتر. جایی که خلوت...

برچسب‌های مرتبط

sj sharks | sj earthquakes | sj mercury | sj gas | sj giants | sj library | sj craigslist | sj surya | sj times | sj weather